شبکه اجتماعی Livemocha
این شبکه اجتماعی بر اساس زبان آموزی شکل گرفته است. می توانید از دیگران برای یادگیری زبان کمک بگیرید یا به دیگران کمک کنید که زبان مادری شما یا زبانی را که به خوبی بلدید بیاموزند. جستجوی افراد و چت بر اساس زبان آن ها از امکانات قابل توجه این سایت است. تمرین های آموزشی زبان هم قسمت عمده ای از این سایت را تشکیل می دهد. توصیه می شود امتحانش کنید.
آدرسش هم این است:
عمه عطار
اگر همه چیز، مطلقا همه چیز سانسور شود چکار میکنیم؟ اگر اینترنت در ایران برچیده شود. اگر دیگر نه ماهواره ای باشد نه روزنامه یا مجله ای چاپ شود (که همین الان هم تقریبا چاپ نمی شود)؛ اگر ارتباط ما با دنیا قطع شود؛ اگر نتوانیم از ایران پایمان را بیرون بگذاریم . چه می شود؟ ... اگر کره شمالی شویم ...
اگر این طور زمستانی شود، در خانه می مانیم و مثنوی می خوانیم؛ شاهنامه می خوانیم؛ غزل حافظ و سعدی می خوانیم. در ادبیات کلاسیک ایران زندگی می کنیم. با ادبیات کلاسیک ایران فراموش می کنیم.
بعد، عاقبت سالی می رسد که درها باز می شوند و دنیای بیگانه به درون می آید. دنیایی که برای ما کهنسالان دیگر مفهوم نیست. قافیه ندارد. وزن ندارد. هوایش تنفس نمی شود.
...
راستی عمه عطار کیست؟
ما مادربزرگ های هفتادساله هستیم
من یک مادربزرگ هفتادساله هستم. در روزنامه دوشنبه دوم آبان جنایتی را که آن افغان ها انجام داده بودند، خواندم و به قدری ناراحت شدم و گریه کردم که مجبور شدم به دکتر مراجعه کنم. من مدام فکر می کنم که این پدر و مادر چه می کشند. من خواهشمندم در روزنامه درج کنید که این افغانی ها در مملکت ما چه می کنند؟ ما که خودمان این همه افراد بیکار داریم که بخواهیم آن ها را سر کار بگذاریم چرا این ها را از مملکت ما بیرون نمی کنید؟ این چندمین بار است که چنین جنایتی توسط افغانی ها اتفاق می افتد.
روزنامه شرق، پنجشنبه، پنج آبان 1390
نوشته بالا در روزنامه ای منتشر شده است که بنا به سابقه اش آن را به عنوان روزنامه طرفدار اصلاحات و مدارا و مدنیت می شناسیم. این ها جملاتی که در تمام آن ها تاسف بارترین باورهای نژادپرستانه احساس می شود. اهالی روزنامه شرق مسلما جرئت نمی کنند با همین لحن درباره "جنایتی که آن ترک ها انجام داده بودند" یا "جنایتی که آن کردها انجام داده بودند" یا جنایتی که آن اصفهانی ها انجام داده بودند" بنویسند. حتی اگر یک مادر بزرگ هفتاد ساله یا صد ساله یا صد و هفتاد ساله به آن ها تلفن بزند. حتی اگر مادربزرگ از غصه جنایت دق کند.ـ
اما می دانیم کردها و ترک ها و اصفهانی ها و تهرانی ها و اهوازی ها و لرها هم جنایت می کنند. روزنامه شرق می داند که برای نوشتن این مطلب کسی از او شکایت نمی کند . چون تا به حال نشنیده ایم که کارگران افغان در ایران از روزنامه ای شکایت کنند. چون کارگری که زندگی اش همیشه در نا امنی می گذرد، که پلیس ایران از روی ساختمان به پایین پرتابش می کند، که فرزندش حق درس خواندن ندارد، که بیمه ندارد که در کشوری که این همه جان می کند حق وجود داشتن ندارد، نمی تواند از روزنامه های شرق شکایت کند. افغان ها نمی توانند مثل ترک ها در اعتراض به چاپ کارتون سوسک ترک زبان در روزنامه رسمی دولت، کشور را بیاشوبند. دادگاه مطبوعات روزنامه شرق را به خاطر مطلب نژادپرستانه درباره افغان ها توقیف نمی کند. روزنامه شرق شجاع است، اعتماد به نفس دارد، تلفن مادربزرگ های هفتادساله را چاپ میکند.ـ
بسیاری از ما فردایمان را در آن سوی مرزها می جوییم، در کانادا، در استرالیا، در اروپا. و انتظار داریم که وقتی به آن جا می رسیم به ما گرین کارت و سیتیزنشیپ و اینشورنس و حقوق بی کاری بدهند. از محافظه کارانشان بیزاریم که مخالف مهاجرت ما هستند. انتظار داریم که بدانند ما چه تحفه هایی هستیم و اگر در مملکت خودمان از بخت بد دچار حکومت دیکتاتوری نمی شدیم هرگز به کشور آن ها افتخار نمی دادیم که بر آن قدم بگذاریم .ـ
ما در ساختمانی که آجرهایش را کارگران افغان بالا برده اند می نشینیم و روزنامه شرق می خوانیم و افتخار می کنیم مردم بافرهنگی هستیم. تمدن دنیا به ما مدیون است به منشور کورش ما مدیون است. کارگرهای افغان را از کشورمان بیرون می اندازیم. به عرب های سوسمارخور بیابان گرد یاد می دهیم بگویند خلیج پارس. ما نواده های داریوش بزرگ هستیم....ـ
...
ما مادربزرگ های هفتادساله هستیم.ـ
از کنار رودخانه
تازگی ها به این خیال افتاده ام که از کنار رودخانه بلند شوم و بروم یک جای دیگر بنشینم. کنار رودخانه برای من کناره ای بود. حداقلی بود که نباید قطع می شد. چیزی مثل نبض آرام کسی که خواب است.
این که کجا بروم هنوز نمی دانم. همه چیز خام است. بین چند انتخاب مرددم و هیچ کدام کاملا اندیشیده نیست.
وبلاگ نویسی به روزگار دیگری رسیده است. وبلاگ های کوچک، پست های معدود، از-همه-چیز-نویسی، کپی و پیست کردن روز به روز بی اهمیت تر و غم انگیز تر می شود.
با این وجود وبلاگ را از شبکه های اجتماعی بسیار دوست تر می دارم. اینجا به آنچه که می خواهم جای نزدیک تری است. جای آرام تری است.
بوسه
یکی بوسه بر دست هایت
هنگام صبح
که پنجره را می گشاید به آفتاب
یکی بوسه بر گیسوانت
که نیمروز
در بادروب تفت
افشان می شود
یکی بوسه بر چشم هایت
که شب
به تاریکی می دوزیشان
بی ردی از خواب
توطئه
همدست من
بیا تا هلال ماه را بدزدیم
و به جانبی برویم
پیش از آفتاب.
فردا، صلاة ظهر
در مهتابی خانه مان
شراب می نوشیم.
دولت فاشیستی کرزی
«سلام دوست گرامی ،
دولت فاشیستی حامد کرزی ، در یک اقدام فاشیستی دیگر اقدام به نشر کارت های شناسایی کرده است که تنها به زبان پشتو روی آنها نوشته شده ! زبانی که فقط 20 درصد مردم افغانستان به آن صحبت می کنند !
دولت فاشیستی کرزی با این کار خود ، هویت 80 درصد مردم افغانستان که به زبان فارسی صحبت می کنند را زیر سوال برده»
این پیامی است که فرد ناشناسی روی یادداشت قبلی ام نوشته است. چندان به موضوع یادداشت من ربطی ندارد. ولی بی ارتباط هم نیست. یادداشت من و پیام آن دیگری هر دو یک جور کمابیش مستقیمی به زبان فارسی مربوط می شوند. با وجود این که در زمینه های ملی و میهنی و از این جور چیزها فقط در مورد زبان فارسی است که تعصب دارم خیلی احساس نکردم که در افغانستان فاجعه ای روی داده است. فارسی زبان جان سختی است و با این چیزها طوریش نمی شود. یک دلیل دیگر که باعث شد زیاد برانگیخته نشوم، اغراقی بود که در این یادداشت نهفته بود. مسلما برای فاشیست نامیدن یک دولت دلایل چشمگیرتری از چاپ کارت های شناسایی به زبان پشتو لازم است.
فارسی از دوست داشتنی ترین پدیده هایی است که در این دنیا می شناسم. امروز این زبان به کارت های شناسایی دولتی نیاز چندانی ندارد. بیش از همه آنچه که فارسی را بارآور و بالنده می کند تولید فرهنگی و ادبی به این زبان است. زبان فارسی تنها با خواندن و نوشتن و سخن گفتن ماست که می ماند و پیش می رود؛ همانطور که در هزار و چند صد سال گذشته این گونه بوده است.
پ.ن: چند روز پیش برای خودم کارت ویزیت چاپ کردم، به زبان انگلیسی! دلیلش چه بود؟ ..... گرافیک فونت های فارسی به قشنگی فونت های لاتین نبود و کارت دوزبانه به نظرم شلوغ می آمد ...
