در کنار رودخانه

بادبادک باز

رمان بادبادک باز را خیلی وقت بود که خریده بودم و همین طوری توی کتابخانه ام مانده بود. دو هفته پیش برداشتمش و شروع به خواندن کردم.

روان و خوش ساختار است. داستانش کشش داردو فضایش بدیع است.ترجمه ای که دارم کار زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده است و انتشارات مروارید چاپش کرده است. ترجمه  نسبتا روان و خوب است هرچند که حال و هوای گویش افغانی را به خوبی منتقل نمی کند.

بادبادک باز (یا به قول افغان ها، کاغذپران باز) اولین رمان خالد حسینی، نویسنده افغان ساکن آمریکا، است که به انگلیسی نوشته شده است. داستان کودکی افغان به نام امیر است که در خانواده مرفهی در کابل زندگی می کند. شرح زندگی و رابطه پیچیده اش با حسن درون مایه اصلی داستان را تشکیل می دهد.رمان سرشار از تصویرهایی است از  شرح افغانستان آن روزگار؛ سرگرمی ها و دلخوشی های افغان ها؛ کاغذپرانی؛ اختلاف طبقاتی بین هزاره ای ها و پشتون ها؛ فقر؛ ثروت؛ شادی؛ اندوه؛ گناه؛ وفاداری؛ خیانت.

  داستان در فضای افغانستان زمان ظاهر شاه آغاز می شود و موج تحولات سیاسی-نظامی قهرمانان آن را دستخوش  تلاطماتی بنیان کن می کند. قهرمان داستان (امیر) پس از حادثه ای که برای حسن (دوست-برادرش) می افتد  در دوزخی از حس گناه می افتد. دوزخی که حسن و آرامش روح را از او می گیرد. با حمله شوروی به افغانستان آن چه که از دنیای کودکی امیر می ماند ویران می شود. با پدرش در حالی که در یک تانکر مخفی شده است به پاکستان می گریزد و پس از مدتی هر دو راهی آمریکا می شوند. زندگی و معیشت مهاجران افغان در آمریکا از تصویرهایی است که در این رمان به خوبی نمایش داده شده است. پس از چندین سال امیر به دنبال تماس تلفنی یکی از نزدیکان قدیم در سفری ناخواسته راهی پاکستان و سپس افغانستان می شود. سفری که به مبارزه ای با هراس های درونی قهرمان داستان تبدیل می شود. در این سفر تصویری کوتاه و زنده از افغانستانی را می بینیم که در چنگال طالبان اسیر شده است. مدیر پرورشگاهی که کودکان را یکی یکی به طالبان می فروشد و صحنه سنگسار در ورزشگاه کابل از صحنه های تاثیرگذار این بخش از رمان است. برخورد دوباره امیر با آصف، کودک شرور و منحرف قدیم که اکنون به دژخیم طالبان تبدیل شده است و رویدادهای نمادین این دیدار به نظر من کمی داستان را از حالت واقعگرای آن بیرون آوردن است هرچند شاید به گیرایی و هیجان آن افزوده باشد. امیر سرانجام با جسمی ویران اما روحی رستگار از سفر دشوار خود باز می گردد. سفری که گریز را به ایستادن و هراس را به مسئولیت تغییر داده است. داستان در فضایی نسبتا امیدوار با سقوط طالبان به پایان می رسد. پایانی که هنوز از آینده ای دشوار و البته شگفت انگیز خبر می دهد.

خواندن بادبادک باز مرا به خواندن رمان دیگر خالد حسینی یعنی هزار خورشیدرو که با نام هزار خورشید تابان  به فارسی ترجمه شده است مایل کرده است. اگر خواندمش شرح کوتاهی از آن هم خواهم نوشت.

 

   + ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()