در کنار رودخانه

 

...

من کولی زطايفه وامانده ام

وامانده ام ز قافله

تنها ميان صحرا، تنها ميان کوه

ميخ سياه چادر خود را می کوبم هر شب

و ديگ های کهنه تنهايی را

زنگار می زدايم با صيقل ترانه

وکاسه سياه شب را

با ماسه های گريه می سايم

گرگان تشنه را

در کوزه شکسته خود آب می دهم

نر آهوان کوهی رم کرده از پلنگ

بر دامن شفاعت من می نهند سر

کفتارهای وحشی

از شرم مهربانی من رام می شوند

...

من کوليم

سرگشته تمام بيابان ها

و عاشق تمام بيابان ها

با چادر سياهم بر دوش

در کوچ جاودانم

...

منوچهر آتشی/ديدار در فلق

   + ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()