در کنار رودخانه

 

در شمال پارک پردیسان، مثل چند پارک دیگر پايتخت، قفس های حیوانات را گذاشته اند؛ آهو، میمون، عقاب، شیر و ... . گاهی که برای دوچرخه سواری می روم می بینمشان. راستش توجهم را چندان جلب نمی کنند و اغلب بدون این که حتی نگاهی به داخل قفسشان بیندازم از کنارشان می گذرم. با این همه یک جفت گرگ که در یکی از قفس ها نگهداری می شوند گاهی مرا ناخواسته به خود مشغول می کنند. موقعی که هوا گرم و آفتابی است چندان تحرکی ندارند ولی وقتی که هوا رو به تاریکی می رود یا برف می آید یا باران ... دیوانه می شوند. بی هيچ صدايی، یک نفس دور قفس استوانه ای و کوچک خود می دوند. اگر روزنی در تور قفسشان می يافتند در یک لحظه به میان درختان می گریختند و در تاريکی لا به لای آن ها ناپدید می شدند. تجسم خاموش و نا آرامی هستند از میل به رفتن، ترک کردن، گریختن و هرگز بازنگشتن. گاهی با خود قرار می گذارم دفعه بعد که از کنارشان می گذرم نگاهشان نکنم ولی هر بار می بینمشان و هربار فکر می کنم  که اسارت غمی است که هر لحظه با آدم می ماند.

   + ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()