در کنار رودخانه

ما هخامنشی نيستيم

مدتی است که از هرچه که اثری از تخت جمشید و آثار هخامنشی دارد احساس بیزاری می‌کنم. دوست ندارم اثر سربازهای هخامنشی را روی تابلوهای بانک یا نماد فروهر را روی سردر خانه های لوکس ببینم. از این که بشنوم نخستین منشور حقوق بشر توسط کورش منتشر شد احساس تهوع می‌کنم. دوست ندارم بشنوم که در کاخ آپادانا هر سال چه مراسمی برگزار می‌شده است یا سرحدات امپراتوری هخامنشی تا کجا گسترده شده بوده است.

مردم طبقه متوسط ایران را دچار بیماری و تحقیری می بینم که برای تسکین آن به استفاده مضحک از تاریخ باستان ایران متوسل شده‌اند. توسل به گذشته‌ای طلایی که نسبت نا‌آشکارش با زندگی و مردم این سرزمین به آن حالتی مذهبی-خرافی داده است. حتی روشنفکران هم به این گرایش رو به گسترش اعتراضی نمی‌کنند؛ شاید با این تصور که کشوری که با هزار بحران و بدبختی روبرو است برای بقای خود به کمی غرور ملی، حتا اگر غروری ابلهانه باشد، نیاز دارد.

ما چه نسبتی با هخامنشیان داریم؟ بعد از دوهزار و پانصد سال از فرهنگ آن‌ها از زبان آن ها از اندیشه آن ها در ما چقدر مانده است؟ اگر کسی با من به زبان دوره هخامنشی حرف بزند شاید هیچ چیز از آن نفهمم ولی اگر کسی با من انگلیسی حرف بزند دست کم ۹۰ درصد آن را می‌فهمم آیا من به زبان انگلیسی نزدیکتر از فارسی باستان نیستم؟ من به تمدن انگلوساکسون افتخار نمی کنم چه دلیلی دارد که به تمدن هخامنشی که با آن نسبت دورتری دارم افتخار کنم؟ چقدر از نظر فرهنگی و مذهبی به هخامنشیان نزدیکم؟ اگر حوصله کنم گات‌ها یا قسمت‌های دیگر اوستا را بخوانم چقدر با آن همداستان هستم؟ حتی اگر از دید ژنتیک به این موضوع نگاه کنیم چقدر از ژن‌های ما از آن هاست؟ چقدر از ژن‌های ما از دیگر اقوام ایرانیِ، ترکان بیابان‌گرد، اعراب نامتمدن یا مغول‌های گرسنه است؟ این ژن‌ها تا چه اندازه می‌توانند اسباب افتخار یا شرمندگی باشند؟ اگر تاریخ ایران می‌تواند باعث افتخار باشد به همان نسبت هم می‌تواند باعث شرمساری باشد. در تاریخ ما برگ‌هایی که به خیانت، شکست، دروغ و کشتار و پلیدی اختصاص داشته باشد کم نیست. اگر اعتقاد ایرانیان به فروهر زیبا و ستایش انگیز است به همان اندازه روی‌برگرداندن این ملت از آن باعث خجالت است.

اما اندکی سرمستی از غرور ملی و افتخار به تاریخ ایران چه زیانی دارد که با آن مخالفم؟ چه عیب دارد در این دوران که کشور ایران به سرعت از هر افتخاری دور می‌شود این اندک سرخوشی بی‌ضرر را از مردم دریغ کنیم؟ چرا وقتی دولتمردان فعلی ما در دنیا احترامی درخور ندارند کمی از احترام سلسله های قبلی (که از قضا محترم‌ترینشان از نظر تاریخی به ما دورترین هستند) قرض نگیریم تا مردم ما، کودکان و جوانان ما احساس تهی بودن نکنند، احساس بی ارزش بودن یا تحقیر نکنند؟ مگر نه اینکه بنا به سابقه تاریخی ملی گرایی در ایران همیشه در سطح معتدلی باقی مانده است و تبدیل به نژادپرستی یا ناسونالیسم افراطی نشده است؟ از چه چیز باید بیمناک باشیم؟

پاسخ به این پرسش دشوار است. شاید بی دلیل دچار وسواس شده‌ام. اما می‌بینم که هر روز شعارهای نظامی‌گرایانه حکومتی و غرور متعصبانه و کور ملی به هم نزدیک‌تر می‌شوند. دست‌کم مطمئن هستم که سیاست‌های نظامی‌گرایانه تا حد زیادی از این غرور استفاده می‌کند و تا حد غیر‌قابل‌تصوری می‌توانند دامنه استفاده خود را از آن گسترش بدهند. از سوی دیگر بسیاری از کسان که اتفاقا آدم‌های معقولی به نظر می رسند از گذشته ایران آرمانشهر موهومی ساخته‌اند تا از آن به عنوان مخدری در برابر واقعیت‌های امروز جامعه ایران استفاده کنند.

شاید ما به جای این که به خیالبافی های شیرین و موهوم محتاج باشیم به سیلی‌هایی نیاز داریم که خواب از سرمان بپراند. شاید مردم ایران به جای غرور ملی به واقع‌بینی ملی، به تعارف‌زدایی ملی نیاز داشته باشند. شاید به جای قاب‌هایی از سربازان سنگی هخامنشی به آینه‌هایی نیاز داریم که خودمان را، بی هیچ بیش و کم، به ما بنمایانند.

***

پی‌نوشت: مطالب مهدی و پویا و مرتضا در این باره

   + ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()