در کنار رودخانه

سه کتاب

در این چند روز تعطیل فرصت کردم که سه کتاب داستان بخوانم. کتاب اول رمان «سمفونی مردگان» از عباس معروفی بود. به گمانم باید این کتاب را خیلی سال پیش می خواندم اما از بد روزگار به دلایل نامعلومی تا به حال سراغ آن نرفته بودم. البته پیشتر کتاب «پیکر فرهاد» را از معروفی خوانده بودم و به نظرم هم بد نرسیده بود اما باید بگویم که سمفونی مردگان به کلی چیز دیگری بود. قاعدتا باید طی این همه سال نقدهای بسیاری درباره این کتاب نوشته شده باشد و احتمالا حرف جدیدی نمانده است که من بزنم. همین قدر بگویم که رمان خوش ساخت و پرکشش و عمیقی بود. برخلاف پیش ذهنیت من در نوشتن آن در به کارگیری تکنیک های ادبی زیاده روی نشده بود و کل داستان خیلی متین و زیبا پیش رفته بود. با این همه ماجرای دو سه صفحه‌ای کارخانه سم‌سازی (که بعدها اسباب بازی هم تولید می کند) نامربوط و زائد است و صرفا تقلید خام و بی‌مناسبتی از رئالیسم جادویی باب روز به نظر می‌رسد. فصل کوتاهی هم که به تک گویی سوجی اختصاص پیدا کرده است سرسری نوشته شده است و انگار که نویسنده خودش افکار دیوانه را آنقدر جدی نگرفته است که برای باورپذیر کردن آن چندان تلاش کند. ماجرای یوسف و سقوط تاسف آورش و تبدیل شدنش به هیولایی که جز خوردن و پس دادن کار دیگری ندارد اگرچه خوب از کار در آمده است ولی در داستان نویسی فارسی آنقدرها هم بدیع نیست و دست‌کم در کارهای ساعدی و دولت‌آبادی هم پیشتر از این جور هیولاها بوده است. با این حال اهمیت رمان به دغدغه کابوسناکی است که زندگی آیدین به ذهن خواننده می‌اندازد. دغدغه‌ای که بعد از خواندن رمان شاید برای همیشه با خواننده باقی بماند و فراموش نشود و ویژگی شاهکارهای هنری هم همین فراموش نشدنشان است.

کتاب دوم داستان بلند «روی ماه خداوند را ببوس» از مصطفی مستور بود. چند ماه پیش از همین نویسنده کتاب «استخوان خوک و دست‌های جذامی» را خوانده بودم و به نظرم نسبت به حجم اندک آن داستان خوبی رسیده بود. با این همه داستان «روی ماه خداوند را ببوس» به کلی ناامید کننده بود. قهرمان داستان به دنبال نوشتن پایان نامه دکترایش در باره خودکشی دکتر پارسا دچار شکی فلسفی-مذهبی درباره وجود یا عدم خدا می شود و داستان با پرگویی های سطحی درباره معنی زندگی و مرگ پیش می رود تا به پایانی کسالت‌آور برسد که در آن ظاهرا قهرمان داستان در اثر حرف‌های شعارگونه دوستش و همسرش به سوی خداوند متوجه شده است. داستان در تهران معاصر اتفاق می افتد و همین باعث می شود که محیط آن نه تنها برای خوانندگان امروزی جذابیتی نداشته باشد، اشتباه‌ها و بی‌دقتی‌های آن بیشتر به چشم بیاید. با وجود این که این داستان برچسب رمان را بر خود دارد به نظر من بافت آن دارای پیچیدگی تار و پود و نظام یک رمان نیست و بهتر است آن را نوعی داستان بلند بدانیم.

کتاب سوم مجموعه داستان «سارای همه» از فرشته احمدی بود که انصافا خلاقانه نوشته شده بود. به طور کلی در ایران داستان کوتاه نسبت به رمان خیلی پیشرفته تر است. داستان کوتاه برای این که در یک نشت خوانده شود بسیار مناسب است اما بیشتر تلاش ذهنی خواننده در آن صرف آشنا شدن با شخصیت و محیط داستان می شود و هرگز نمی تواند به عمق و شعوری که یک رمان دست پیدا می‌کند برسد. خواندن رمان به مراتب دلچسب تر از داستان کوتاه است و من اعتراف می‌کنم یک رمان متوسط را به یک مجموعه داستان خوب ترجیح می‌دهم.

   + ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()