در کنار رودخانه

معرفی کتاب

«... لباس بلند سياهی به تن داشتم با چين های مورب مثل خطوط مينياتور، و آن پيرمرد قوزي، عبايی به دوش داشت و شالمه ای دور سرش بسته بود، شبيه جوکيان هندی پاهاش را در هم گره انداخته بود و جوری قوز کرده بود که نقاش زياد معطل نکند، انگشت سبابه دست چپش را به حالت حيرت به لب گذاشته بود و به زمين خيره مانده بود. و حالا خيره بود.

من با گل نيلوفر کبودی به طرفش خم شده بودم و نقاش داشت زير سايه ديوار خانه قديمی تصوير ما را روی قلمدان می کشيد.

در برابر ما خانه کاهگلی کوچکی بود که از شهر مهجور مانده بود، تک افتاده و غريب، و درست در لحظه ای که من اين پا و آن پا می کردم که گل نيلوفر را به پيرمرد قوزی بدهم، ناگهان چشمم به صورت مردی افتاد که از دريچه کوچک آن خانه کاهگلی خيره من شده بود. خيره که نه، مبهوت و ناباور، با دهانی باز مانده. جوری که می ترسيدم نگاهم را به طرفش برگردانم ...»

از کتاب «پيکر فرهاد» نوشته «عباس معروفي» انتشارات «ققنوس»

   + ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()