در کنار رودخانه

حیرانی


در نوشتن یادداشت های وبلاگ ام به نوعی بیهودگی رسیده ام. بیهودگی ای که مسلما از دلزدگی های معمولی که گریبان وبلاگ نویس ها را می گیرد نیست. حرف از خسته شدن یا ته کشیدن حرف نیست. اشتیاق وبلاگ نویسی ام هم فروکش نکرده است. من مدت نسبتا زیادی است که وبلاگ می نویسم و کمابیش به آن معتاد شده ام. حتا اگر یک یا دو ماه هم ننویسم دوباره برمی گردم به همین خانه، همین صفحه.
ایراد کار کجاست؟... ایراد شاید در این است که در نه نوشته های خودم و نه در نوشته های دوستانی که پیوندشان را به این صفحه افزوده ام هوای تازه ای جریان ندارد. حرفهایمان شده است رشته ای از مرثیه های مداوم که بر روزگار امروز جامعه ایران می سراییم. این نوشته ها به گشایشی نمی رسند، به رهایشی منجر نمی شوند. دردناک اگر باشند همان مرثیه است. شاد اگر باشند، خنده ای است به حماقت عصر ما. وحشتناک اگر باشند، جیغی است از سرنشینان ماشینی که در دره ای سقوط می کند و در همه این ها هیچ افقی گشوده نمی شود.
این طور نوشتن خلاقیت را به قهقرا می برد. مغز را منجمد می کند و اعصاب را می فرساید. در یادداشت های دوستان (آن ها که می نویسند) شاید تنها یادداشت های پویا باشد که تصاویر رنگارنگی را به نمایش می گذارد؛ شاید برای این که پویا در هوای ایران تنفس نمی کند و شاید به این خاطر که پویا، پویاست.
از این بحث بنمی توانم به نتیجه روشنی برسم. نتیجه تاریک است. نمی توانم انتظار داشته باشم که وبلاگ نویسانی که اغلب دغدغه های اجتماعی دارند انعکاسی متفاوت از دغدغه هایشان داشته باشند. شاید اگر کمی صبور باشیم این ها همه بگذرد. شاید جهتی پیدا شود. شاید حتا اگر در محیطمان تغییری ایجاد نشود یاد بگیریم خودمان چطور تغییر کنیم. دنبال چه خیالی برویم و آب برکه ای را که در کنارش نشسته ایم با پرتاب کدام سنگ (حتا اگر فقط برای سرگرمی) بیاشوبیم.

   + ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()