در کنار رودخانه

قالب کاغذی

قالب وبلاگم را عوض کرده ام. وبلاگم مقلوب قالب دیگر شده است و از آن چه که بوده است قلب شده است. قلب وبلاگ من اما هنوز عوض نشده است؛ چرا که قلب وبلاگ نوشته است و آن که نوشته را می‎نویساند جایی بیرون از قالب نشسته است. پس قلب شدن وبلاگ من نوعی تقلب است چون چیزی هنوز منقلب نشده است. تا زمانی که من منقلب نشوم در وبلاگم انقلاب نمی‎شود.

این قالب اما سفید است. بر خلاف قالب قبل که سبز بود. سفید بودن صفحه وبلاگ، آن را مثل کاغذ می‎کند، کاغذی که سواد نوشته‎ها روی آن می‎نشیند. کاغذی که نوشته دارد، سواد دارد. کاغذ با نوشته باسواد است. من وبلاگم را گاه و بی گاه باسواد می کنم. برای این که آدم کاغذ را باسواد کند باید خودش هم باسواد باشد. این سواد را کسی به من داده است که خودش باسواد بود و معلم من بود. سواد او آخر رسید به وبلاگ من و شد قلب وبلاگ من. اما من نمی‎دانم که قلب او که معلم من بود آیا هنوز می‎تپد یانه.

   + ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()