چنبری

ماهی کوچکی شد

آن اژدهای سرخ که بالش گرفت به دندان آفتاب

در ارتفاع سه قاف و دو البرز و چند کوه

 

با رقص رقص اژدهاییش

با چرخ چرخ سرسری

از روی دلبری

بالا کشیده بود

از ابرهایِ برـ­تراکمشان­ـ­افزوده­ـ­می­شود

 

یک نیمه مست ویسکی

یک تخته گیج بنگ

در ایستگاه هفت ولنجک نمانده بود

 

چنگال اژدهاییش

دندان اژدهاییش

مجروح کرده بود

یک جفت عقاب را

یک چشمِ باز را

 

با عینکش سیاه

خورشید را کمی

ناجور دیده بود

یا دور دیده بود

 

ساعت چهارِ عصر

در نیمه­هایِ دومِ اسفند

 میدانِ هفت حوض:

یک اژدها درون تنگ بلوری حراج ­شد

/ 2 نظر / 19 بازدید
امیر

چقدر زیبا بود لذت بردم.خیلی وقت بود منتظر پست جدیدتان بودم .بهم سر بزنید خوشحال میشوم.موفق باشید.

مهشاد

این شعر رو خوذتون سرودید؟