پای چیزی نیستم

حرف تکراری این است که "کسی می تواند آزاد زندگی کند که بتواند آزاد فکر کند." حتما این جمله را کسانی خیلی شسته رفته تر و با عبارات ادیبانه تر گفته اند. این جور معناها راحت به قالب کلمه قصار در می آیند.

مردم غمگینم می کنند. دلگیرم می کنند. نه آن ها که همه مردمند، آن ها که دیگرترند، که به خاطر آنچه که هستند امید می بندم در آن ها.

دوستانی هستند که بیشتر عمر خود را درس خوانده اند. که از کتاب و اینترنت و علم و هنر سر در می آورند. وقتی در جمعشان هستم و بحث را به انرژی درمانی و خم کردن قاشق و ترکاندن لامپ با نگاه می کشانند حیرانم می کنند.

پدران و مادرانی که سواد دارند که سال ها درس خوانده اند که تمام آن چیزی را که برای آن که آدم های عاقل باشند در اختیار داشته اند. این آدم ها کودکان زیبا و سالم و طبیعی دارند. کودکانی که ظرف چند سال بی هیچ دفاعی در معرض تبلیغات مذهبی پدر و مادرشان (و البته رسانه های عمومی) قرار می گیرند و تبدیل به هیولا می شوند. هیولاهایی که به سختی باور کردم چقدر تشنه خون هستند و چه آسان ارزوی مرگ دیگران را می کنند. این ها دور نیستند. در عربستان و پاکستان نیستند، القاعده نیستند، طالبان نیستند. همینجا هستند. خیلی نزدیک. باور نمی کنید که چه نزدیک.

و باز هم دیگران. دیگرانی که دیگرترند. که آشنا های همیشه بوده اند. یگانه بودند و گذشتند. که نگاه نکردند... و می توانستند.

و خودم. هزار بار خودم. که می دانم چقدر از که-می توانند-آزاد فکر-کنند دورم. و خودم که هر بار. و خودم که هزار بار...

درد این است.

/ 2 نظر / 21 بازدید
دیگری

ای کاش آزاد زیستن این همه دشوار نبود ... آزادی هایی که به چنگ می آوریم فقط تصور آزادی است. آزادی که خود ناقض آزادی است. آزادی مشروط ... شاید باید گذشت.

امیر

بسیار تامل برانگیز بود دوست عزیز.آنان که "دیگرترند" اما....