عبور از چارراه

از میدان جمهوری می خواستم به پل گیشا بروم. به ایستگاه اتوبوس های بی آر تی رفتم. سه زن چادری یک مرد 45 ساله در ایستگاه بودند. از مرد پرسیدم که خط اتوبوس برقرار است؟ گفت آره ولی مطمئن نبود. پسری حدودا بیست ساله هم به جمع مسافران اضافه شد. از سمت مقابل اتوبوسی آمد از راننده اش پرسیدم که راه رو به بالا باز است. گفت نه، قبل از آزادی را بسته اند؛ بالاتر از میدان جمهوری نمی ریم. همین موقع اتوبوس در جهت موافق هم رسید و راننده اش هم همین حرف را زد. پیاده راه افتادیم. با پسر که می گفت از کرج آمده است و می خواهد به گیشا برود همراه شدم. می گفت که بزرگراه جناح را در میدان آزادی بسته بودند و ایستگاه مترو هم بسته بوده و مجبور شده است پیاده راه بیفتد. قسمتی از راه هم با راه پیمایان همراه شده است و نمی دانم چطور از اینجا سر درآورده است.  به او تبریک گفتم که از افتخار آفرینان حماسه امروز شده است و احتمالا در تلویزیون هم فیلمش پخش می شود. از این که سایت های اینترنت را بسته اند شکایت داشت و می گفت نتوانسته است به یاهو مسنجرش وارد شود. ایمیلش را ولی با یورفریدام باز کرده بود.

هرچه به آزادی نزدیک تر می شدیم پیاده روها شلوغ تر می شدند. اغلب خانواده به نظر می رسیدند؛ از تیپ هایی که اغلب در تظاهرات این چنینی می بینیم. مرد ریش دار، زن چادری، بچه خوشحال ... در دستشان پوستری، عکسی، بادکنکی. دو سه خیابان پیش از آزادی راه سواره ها را بسته بودند. پسر می گفت در راه غرفه های زیادی دیده است که در هر کدام شخصیتی با بلندگو مجلسی بر پا کرده است. از میان این شخصیت ها آن ها خاله نرگس (قضیه فرنود و ماشین لباس شویی و ...) را شناخته است. به تقاطع نواب- آزادی که رسیدیم بین غرفه شبکه دوم سیما و نرده ها گیر افتادیم. زن و مردهایی که اغلب بچه ای هم همراه خود داشتند برای گرفتن بادکنکی که روی میله پلاستیکی اش آرم کاغذی شبکه دوم چسبانده شده بود هجوم آورده بودند. راهی نداشتیم. بلندگوها از روی تیر های وسط خیابان یا روی وانت ها شعارها را با صدای بلند پخش می کردند و ما میان نرده و غرفه شبکه 2 لابه لای دستهایی که برای گرفتن بادکنک دراز شده بود گرفتار شده بودیم. با کندی توانستیم چند قدم از راهی که آمده بودیم برگردیم و از روی نرده ها به سمت سواره رو برویم. ازبین پیرزنی که برای گرفتن بادکنک آمده بود و یک وانت تدارکات گذشتیم و به سمت وسط چهارراه حرکت کردیم. عملا در جهت عمود بر مسیر جمعیت حرکت می کردیم اما چون حرکتشان خیلی کند بود مساله ای ایجاد نمی شد. بلندگوها با صدای بلند اصوات ضربداری را تکرار می کردند که بعد از لحظه ای متوجه شدم منظورش "داون ویت" است و جمعیت پاسخ می دادند "یو اس آ" و بعد شعار جمعیت عوض شد و گفتند "انگلند". وانتی در قسمت بالای چارراه پارک کرده بود و پوستر هایی را که روی تخته چسبانده بودند روی کف خیابان می انداختند. کف خیابان آب جمع شده بود و پوسترها خیس می شدند. ارتفاع تل پوسترها که زیاد شد، دیگر خیس نشدند. لایه به لایه از میان جمعیت گذشتیم تا از چارراه گذشتیم. پیاده رو هایی که به آزادی می رسیدند در این سمت چارراه خالی به نظر می رسیدند. شاید یک بیستم افرادی که از جنوب به آزادی می آمدند هم در این سمت نبود. این قدر تفاوت است بین مردم شمال و جنوب این خیابان؟

هوا تمیز بود. آفتاب می درخشید. مردم خوشحال بودند. از بالای خیابان، روحانی میانه سالی در عبایی تمیز و شیک دست دختر نه ساله چادری ای را گرفته بود. خندان به راهپیمایی می آمدند.

به توحید که رسیدیم. یک اتوبوس آمد. سوار شدیم.

/ 3 نظر / 27 بازدید
Edward

رو پيشوني مرده نوشته بود 45 سالشه!!؟ اين نوشته در تعريف اين اتفاق بود يا در تحريفش !!!؟

هدیه

من از متروی فردوسی سر درآوردم آمریکا - آمریکا ننگ به نیرنگ تو را رپ می زدند!!!!

هدیه

منتظر بودم کی کامنت می گذاری مهبد. رد پاهات رو می دیدم یه مدت تقریبا طولانی ایمیل ات رو از این سایت باز کن. کمک می کنه: www.livego.com [لبخند]